هیئت مجازی کتاب

هیئت مجازی کتاب

پیام های کوتاه

آخرین نظرات

  • Cougar

    متن تصویر

  • Lions

    متن تصویر

  • Snowalker

    متن تصویر

  • Howling

    متن تصویر

  • Sunbathing

    متن تصویر

یک لرن مرجع تخخصی وبلاگ نویسان

آخرین مطالب

معرفی توسط وبلاگ...خدا باران






موضوع کتاب چنین است که چرا بعضی از مردم هم چون تافته ای جدا بافته اند که بیش از دیگران موفق می شوند.
نویسنده در این کتاب زندگی غذا های تجارت ، نابغه های علمی ، ستارگان ورزش و م موسیقیدانان را بررسی می کند و نشان می دهد که آن ها چه وجه اشتراکی دارند که موفق شده اند .
بر خلاف کتاب هایی که در باب موفقیت نوشته شده است در این کتاب روش های موفقیت ( هدف داشتن ، برنامه ریزی، و ...) بیان نشده است بلکه روابط بین سال تولد ، خانواده ، شرایط زندگی و شرایط را داده در طی زندگی، با دستیابی به موفقیت بیان شده است .
خواندن این کتاب دیدگاه جدیدی از تافته های جدابافته به خواننده می دهد.
کوتاه از کتاب :  !!!!
( نمی توانم جمله ای از کتاب را به صورت خاص جدا کنم، چون کتاب بسیار به هم پیوسته‌ است و با یک پاراگراف کوتاه نمی توان خواننده را جذب کرد اما پیشنهاد می کنم بخوانید و جذبش شوید)


شناسنامه کتاب:
نام کتاب: تافته های جدا بافته
نویسنده : ملکوم گلادول
مترجم : میترا معتضد
انتشارات : البرز
تعداد صفحات : ۳۳۵
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۷ ، ۱۱:۴۹

معرفی توسط وبلاگ...این روزها



Image result for ‫دختری در قطار‬‎


خیال پردازی درمورد آدم ها و مکان هایی که تقریبا هرروز از کنارشون عبور می کنیم کار جذابیه.

شاید هرروز صبح توی تاکسی، اتوبوس یا هرجایی با چهره هایی برخورد داشته باشیم و بدون اینکه بشناسیمشون باهاشون تخیل بافته باشیم و در موردشون حدس هایی زده باشیم.

جذابیت کتاب "دختری در قطار" هم دقیقا در همین تخیل و رویا پردازی بود!

"راشل واتسون" راوی اول این کتاب، هرروز سوار بر قطار از جلوی ساختمونی رد میشه و زوجی رو توی بالکن میبینه و این تصور همیشه باهاشه که اون ها چقدر آدم های خوشبختی هستند. اما خبر ناگهانی روزنامه ها در مورد گم شدن یکی از این زوج، راشل رو کنجکاو میکنه تا بیشتر در موردشون بدونه و ناخواسته وارد ماجراهای پلیسی و گره های داستان بشه.

راوی فصل های دیگه ی این کتاب "آنا" (همسر دوم شوهر سابق راشل) و "مگان" (شخصیت گم شده و مقتول) هستند.

شاید حجم کتاب و توضیحات اولیه ی راشل برای معرفی خودش و زندگی گذشته ش، کمی خسته کننده باشه اما غیرقابل پیش بینی بودن و گره های متعدد کتاب حتما تشویقتون میکنه که تا آخر با نویسنده همراه بشید.

این کتاب جزء پرفروش های بریتانیا بوده ،"پائولا هاوکینز" نویسنده و انتشارات "هیرمند" ناشر این اثر 336 صفحه ای هستند.

این رو هم اضافه کنم که فیلم The Girl on the Train سال 2016 در ایالات متحده اکران شده.


بخشی از این کتاب:

قطار امروز نمی ایستد و آهسته می گذرد. صدای تلق تلقِ چرخ هایش را روی اتصالش می شنوم و انگار لرزشش را حس میکنم. چهره ی مسافرها پیدا نیست و می دانم کسانی هستند که محل کارشان یوستن است و باید بروند آن جا هرروز پشت میز بنشینند؛ اما من می توانم رویا ببینم. رویای سفرهای بیش تر به جاهای غریب تر، رویای ماجراجویی در انتهای مسیر و فراتر از آن. توی سرم مدام برمی گردم به هولکام؛ عجیب است که هنوز هم با چنین احساسی و با چنین اشتیاقی صبح هایی مثل امروز یادش می افتم؛ ولی به هرحال یادش می افتم...


شناسنامه کتاب:

نویسنده: پائولا هاوکینز

مترجم: مهرآیین اخوت

سال چاپ: 2015

تعداد صفحات: 336 صفحه

ناشر: نشر هیرمند

قیمت چاپ شانزدهم: 22000 تومان


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۷ ، ۰۹:۰۸

معرفی آزاد...خانم باران تابنده 

 

 

دیگر دل و دماغ ادامه بحث برایم باقی نمانده بود ، از طرفی هم اگر ادامه نمی دادم واقعا فضا خیلی سنگین می شد. اما هر چه سعی کردم حرفی بزنم، نتوانستم. توی دلم از حسین گلایه داشتم که چرا فکر بچه ها را نمی کند؟  چرا همه اش توی خودش است؟ 

توی همین فکرها بودم که سارا با کاسه ای وارد اتاق شد، کاسه را جلوی حسین گذاشت و گفت : « بفرمایید ، چون خیلی انـار دوست دارید ، چندتایی مخصوص شما از ایران آوردیم. »

بوی مفرّحی به مشامم رسید، دقیق که شدم بوی گلاب بود، گلابی که دخترها روی انـار ریخته بودند تا حال پـدر را جا بیاورد، شکر خدا توی این اوضاع نا به سامان و قاراش میش هم حس دخترانگی شان را به خوبی حفظ کرده بودند و یادشان مانده بود که ظاهر کارهایی هم که می کنند باید شیک و دلربا باشد!

این حرکاتشان که حکایت از ریزه کاری های زنانه بود، خیلی برایم مهم و نشاط برانگیز بود . چون گاهی که آن سر نترسشان را میدیدم نگران میشدم نکند روحیه پسرانه پیدا کرده باشند.

حسین با لبخند کاسه انـار را جلوی صورتش گرفت و چشمانش را بست ، بوی گلاب را توی بینی اش کشید و سبکبال گفت : « بوی ایـران میده ، بوی آرامـش و امنیت ».
لحظه ای انگار در افکاری شیرین فرورفته باشد مکث کرد و با لبخندی پر از آرامش ادامه داد « هیچ نعمتی بالاتر از نیست. الحمدالله الآن با خیال راحت دورِ هم جمع شدن ، می گن ، می خندن، خب گاهی هم مشکلاتی دارن، اما در امانن !

دوباره مکث کرد. کاسه انار را زمین گذاشت و کمی بهش خیره شد . سرش را که بالا گرفت پرده ای از اشک روی چشم هایش را گرفته بود و در حالی که می خواست بغض فرو خفته اش را در صدایش بروز ندهد ، ادامه داد « اماآواره بیابونن. نه خواب درستی دارن و نه خوراکی ، چون که ندارن، هر روز توی کوچه های همین دمشق، صدای گریه  بچه هایی میاد که تازه یتیم شدن یا مادرشون رو مسلحین(تکفیریها) بهبردن .»


** قسمتی از کتاب خداحافظ سالار«خاطرات همسر سرلشکر شهید حاج حسین همدانی»

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۰۱

معرفی آزاد...خانم باران تابنده

 

 

دستم را گرفت و با صدای لرزان پر از حزن و دل تنگی  در حالی که اشک هایم  را پاک می کرد گفت :« فرزانه ، دلـم رو لرزوندی ولی ایمـانمو نمی تونی بلرزونی !» 

تا این جمله را گفت تکانی خوردم ، با خودم گفتم :« چیکار داری میکنی فرزانه؟! تو که نمی خواستی از زن های نفرین شده روزگار باشی پس چرا حالا داری دل همسرتو می لرزونی؟» 

نگاهم را به نگاهش دوختم به آرامی دستم را از دستش کشیدم و گفتم : «حمید خیلی سخته، من بدون تو روزم شب نمیشه ولی نمی خوام یاریگر شیطان باشم ، تو رو به امام زمان (عج) میسپارم، دعا میکنم همه عاقبت بخیر بشیم». 

لبخند روی لبهایش نشست، لبخندی که مرهم دل زخمی ام بود، کاش می توانستم این لبخند را قاب کنم و به دیوار بزنم و تا همیشه نگاهش کنم تا ایمانم از سختی روزگار متزلزل نشود ، این حرفها هم حمید را آرام کرد و هم وجود متلاطم مرا به ساحل آرامش رساند ، گفت: « یادت رفته تو برای دعا کردی ؟» 

پرسیدم:« چطور ؟ روزهایی که پیش تو بودم همه قشنگ بوده ، کدوم روز منظورته؟!» 

گفت:« یادته سر بهت گفتم دعا کن برآورده بشه، من همونجا از خدا خواستم زودتر بشم و تو هم از خدا خواستی دعای من هر چی که هست مستجاب بشه ». 

شبیه کسی بودم که سوار ماشین زمان شده باشد و ذهنم به لحظات عقدمان پر کشید، 😧 روزی که حمید شناسنامه اش را جا گذاشته بود ، خیلی دیر رسید ولی حالا خیلی زود میخواست برود. 

باید خوشحال می بودم یا ناراحت؟ 

برای نبودنش پیش خودم دعا کرده بودم یا برای جدایی و آسمانی شدنش ؟! 


🔸 برگی از کتاب «یادت باشد❤...» به روایت همسر شهید مدافع حرم، حمید سیاهکالی مرادی

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۳۹