هیئت مجازی کتاب

هیئت مجازی کتاب

پیام های کوتاه

آخرین نظرات

  • Cougar

    متن تصویر

  • Lions

    متن تصویر

  • Snowalker

    متن تصویر

  • Howling

    متن تصویر

  • Sunbathing

    متن تصویر

یک لرن مرجع تخخصی وبلاگ نویسان

آخرین مطالب

۳۷ مطلب با موضوع «فرهنگ پایداری :: دفاع مقدس» ثبت شده است

معرفی آزاد...خانم باران تابنده

 

 

دستم را گرفت و با صدای لرزان پر از حزن و دل تنگی  در حالی که اشک هایم  را پاک می کرد گفت :« فرزانه ، دلـم رو لرزوندی ولی ایمـانمو نمی تونی بلرزونی !» 

تا این جمله را گفت تکانی خوردم ، با خودم گفتم :« چیکار داری میکنی فرزانه؟! تو که نمی خواستی از زن های نفرین شده روزگار باشی پس چرا حالا داری دل همسرتو می لرزونی؟» 

نگاهم را به نگاهش دوختم به آرامی دستم را از دستش کشیدم و گفتم : «حمید خیلی سخته، من بدون تو روزم شب نمیشه ولی نمی خوام یاریگر شیطان باشم ، تو رو به امام زمان (عج) میسپارم، دعا میکنم همه عاقبت بخیر بشیم». 

لبخند روی لبهایش نشست، لبخندی که مرهم دل زخمی ام بود، کاش می توانستم این لبخند را قاب کنم و به دیوار بزنم و تا همیشه نگاهش کنم تا ایمانم از سختی روزگار متزلزل نشود ، این حرفها هم حمید را آرام کرد و هم وجود متلاطم مرا به ساحل آرامش رساند ، گفت: « یادت رفته تو برای دعا کردی ؟» 

پرسیدم:« چطور ؟ روزهایی که پیش تو بودم همه قشنگ بوده ، کدوم روز منظورته؟!» 

گفت:« یادته سر بهت گفتم دعا کن برآورده بشه، من همونجا از خدا خواستم زودتر بشم و تو هم از خدا خواستی دعای من هر چی که هست مستجاب بشه ». 

شبیه کسی بودم که سوار ماشین زمان شده باشد و ذهنم به لحظات عقدمان پر کشید، 😧 روزی که حمید شناسنامه اش را جا گذاشته بود ، خیلی دیر رسید ولی حالا خیلی زود میخواست برود. 

باید خوشحال می بودم یا ناراحت؟ 

برای نبودنش پیش خودم دعا کرده بودم یا برای جدایی و آسمانی شدنش ؟! 


🔸 برگی از کتاب «یادت باشد❤...» به روایت همسر شهید مدافع حرم، حمید سیاهکالی مرادی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۳۹
شاید خیلی ها هنوز ندانند که سال 1365، ابراهیم حاتمی کیا، کمال تبریزی و نادر ابراهیمی با هم همسفر جبهه می شوند. نادر ابراهیمی در بیست و یک پرده کوتاه، خیلی کوتاه، دیده هایشو شنیده هایش را روایت می کند. به برخی سوالات ذهن پاسخ می دهد و البته روحیه آزادمنشی همیشگی اش را هم حفظ می کند. (و این آزادمنشی نادر ابراهیمی را همگان گواهی می دهند که او هیچ وقت به تکرار حرف دیگران یا دنباله روی از باقی افراد نیفتاد و آنچه بود خودش بود و انتخاب هایش. اگر حرفی زده به آن رسیده است و خارج از موج و جو بوده. اگر راهی رفته آن را جسته و انتخاب کرده. نادر ابراهیمی آزاد از جبر فکری است.)
این بیست ویک پرده کوتاه مشاهدات از جبهه را اگر با علم به این آزادمنشی بخوانید، لطف دیگری دارد.
 
میهمان چند خط از کتاب باشید:
 
....خیلی وقت ها انسان آنچه را که می شنود برایش ذره ای از حس دیدن و لمس کردن آن چیز را ندارد. ما با خواندن مطالبی در باب «ایستگاه های صلواتی» و یا حتّی دیدن فیلم هایی در این باره، اسیر تصوّراتی می شویم که قطره ای از گلاب واقعیّت عینی ملموس در آنها نیست. 
باید آنچا باشی. فقط همین. باید آنجا باشی، گرمازده، خیس از عرق، خسته و اوراق، تشنه لب و گیچ، تا بدانی که یک حوض آبی کوچک با ماهیان سرخ، با فوّاره، و دور و برش چند تخت با بالش های نرم، با بادبزن، و کمی آن سو تر سماوری مملو از چای، چای شیرین، و کمی آن سو تر، آب خنک با یخ، نان بربری با پنیر، یک ظرف میوه، و پشت همه این بساط پیرمردی مملو از مهرمندی با لبخندی سرشار از سخاوتی خاموش و بی ادّعا چه معنا دارد.
باید آنجا باشی تا بتوانی پیام دربسته ای را که به سویت می فرستم دریافت کنی و پاسخش را با نگاه آگاهت به سویم بفرستی....

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۵ ، ۱۱:۰۰


زندگی زیبا. شهید آوینی. هییت مجازی کتاب

📒 فروش ویژه کتاب "زندگی زیباست"
🗓 به مناسبت سالروز شهادت سید مرتضی آوینی
 
🔸رهبر معظم انقلاب، اخیرا در سخنرانی نوروزی خود در اجتماع زائران و مجاوران حرم رضوی در تقدیر از شهید سید مرتضی آوینی و فعالیتهای هنری و انقلابی او فرمودند:
«در زمینه‌های فرهنگی [هم] کاری که شهید آوینی پیشاهنگش بود و در این اواخر [هم] مرحوم سلحشور -که اینها پیشروان کار انقلابی در این کشورند- اینها را باید ترویج کرد، اینها را باید تقدیر کرد و نام اینها را باید گرامی داشت. کار انقلابی این است.»
موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ فروردين ۹۵ ، ۰۷:۰۹

معرفی توسط وبلاگ...تا اینجا خواندم

در بخش‌هایی از این کتاب می‌خوانیم:

«... داشتم از پله‌های بلند و زیادی که از ایوان شروع می‌شد و به حیاط ختم می‌شد، پایین می‌آمدم که یک‌دفعه پسر جوانی روبه‌رویم ظاهر شد. جا خوردم. زبانم بند آمد. برای چند لحظه کوتاه نگاهمان به هم گره خورد. پسر سرش را پایین انداخت و سلام داد. صدای قلبم را می‌شنیدم که داشت از سینه‌ام بیرون می‌زد. آن‌قدر هول شده بودم که نتوانستم جواب سلامش را بدهم. بدون سلام و خداحافظی دویدم توی حیاط و از آن‌جا هم یک‌نفس تا حیاط خانه خودمان دویدم. زن‌برادرم، خدیجه،‌ داشت از چاه آب می‌کشید. من را که دید، دلو آب از دستش رها شد و به ته چاه افتاد. ترسیده بودم

۱۱ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۹۴ ، ۰۱:۱۷

استاد پناهیان : 

  • بنده مبلغ یک کتاب هستم؛ کتاب «سلام بر ابراهیم» که نویسندۀ محترم کتاب می‌فرماید: وقتی که کتاب را تمام کردم، استخاره بلد نبودم و تمرین نداشتم، ولی قرآن را باز کردم و نیت کردم که خدایا! اسم کتاب را چه بگذارم؟ اول صفحه آمد: «سَلَامٌ عَلىَ إِبْرَاهِیم»(صافات/109)
  • برای جوانهایی که اهل تفریح و خوشگذرانی هم هستند، پیشنهاد می‌کنم این کتاب را بخوانند
۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۳ مرداد ۹۴ ، ۲۳:۵۶


کتاب «خاطرات یک سرباز» خاطرات داستانی به هم پیوسته کمال شکوفه از سربازان وظیفه ارتش در دفاع هشت ساله است که آن را در 241 صفحه به صورت فصل‌گونه در آورده است.

وی تمام این خاطرات را در دفترچه‌های صد برگی معمولی و با خودکار آبی یادداشت می‌کرده که پس

۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۴ ، ۰۰:۰۱

معرفی کتاب وبلاگ...تا اینجا خواندم

"...یک بار رفته بودم بعلبک، صبح بود، که امام موسی صدر گفت "بلند شو ببین دکتر مصطفی کجاست."

هتل در اختیار امام موسی صدر بود.در اتاق ها را باز می کردم و می رفتم بالای سر آنهایی که خواب بودند.برگشتم.

۱۶ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۴ ، ۰۰:۰۱

معرفی توسط وبلاگ...ذره

*خونین شهر.... کتاب کوچکِ بزرگ

بعضی کتاب ها کوچکند اما کافی است تاصفحه ای از آن را باز کنی و چند خطش را بخوانی و بعد از ساعتی ببینی تمام ویا  دست کم نصف کتاب را خوانده ای و مدام آرزو کنی که کاش تمام نشود...

یکصد روایت کوتاه و متفاوت  که تا به حال نخوانده اید  با هم کتاب خونین شهر از مجوعه روزگارانی را تشکیل می دهند که توشط انتشارت روایت فتح منتشر شده است.کتابی کوچک و پالتویی که به راحتی می توان با خود  همراه داشت .

کتابی که وقت های مرده شما را دوباره زنده می کند.همانطور که این کتاب روایت مستند از کسانی است که خرمشهررا تا آنجا که توان داشتند زنده  و مقاوم نگه داشتند.

کتاب خونین شهر پاسخ به آنهایی است که وقت بسیار کمی برای مطالعه کتاب های خوب دارند.

 همین چند خط  زیراز پشت جلد کتاب بهانه ای  است برای داشتن و خواندن این کتاب:

"شاید بتوان گفت صدای اولین گلوله های جنگ را خرمشهری ها شنیدیند.همه چیز از خرمشهر شروع شد.همه ی چیزهایی که شنیده ایم و می دانیم یا شنیده ایم ونمی دانیم....."

پ.ن:

روزگاران 17: کتاب خونین شهر 

گردآورنده کتاب: لعیا رزاق زاده/ناشر کتاب : روایت فتح/قطع: پالتویی/چاپ جاری: 2/تعداد صفحات: 101/قیمت 1100 تومان

.

.

 *خرمشهر در جنگ طولانی....کتابِ بزرگِ بزرگ

۱۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۴ ، ۰۰:۰۱

همزمان با دهمین سالگرد سفر حضرت آیت‌الله خامنه‌ای به استان کرمان از تقریظ رهبر انقلاب اسلامی بر کتاب «آن بیست و سه نفر» رونمایی شد.متن این تقریظ به شرح زیر است:
۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۱ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۱:۱۹

معرفی توسط وبلاگ ...بخاری

هوالمحبوب

«هورامه»، یکی از دو اثر «یاسر یسنا» به همراه کتاب «تپّه تاپالای» است. هر دوی این کتاب ها را انتشارات «عصر داستان» طی یک سال ـ 1392 ـ به چاپ رسانده ( و من البته هنوز «تپّه تاپالای» را نخوانده ام.) طرّاحی جلد این کتاب ـ مانند اکثر کتابهای «عصر داستان» به دست جناب «مجید زارع» انجام گرفته و بسیار هم عالی است. (اگر پست های دیگرم در هیئت مجازی کتاب را خوانده باشید پیش تر از ایشان صحبت شده است.)

در بخش نقاط قوّت این کتاب، قصد دارم از «انتخاب شخصیّت» و «انتخاب فضا» صحبت کنم. شخصیّت اوّل داستان، یک عکّاس است؛ و شاخصه مهمّی که دارد آن است که انصافاً نویسنده خوب توانسته او را در جای جای کتاب برای مخاطب، «عادی» جلوه بدهد. این عکّاس، یک آدم «عادی» است. یکی از آن آدم هایی است که بدون انتخاب در موقعیّتی مهم قرار گرفته اند.

۱۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۰:۰۱

معرفی توسط وبلاگ... یک سبد سیب

من دوست دارم زیاد برام فاتحه بخوانند زیاد باقیات الصالحات داشته باشم می خواهم بعد از مرگ خیلی وضعم بهتر بشه.  من دوست دارم هر کاری می توانم برای مردم انجام بدم حتی بعد از شهادت! چون حضرت امام گفت : مردم ولی نعمت ما هستند...
تا چند روز در اردوگاه فقط نوارهای مداحی و مناجات های محمد را پخش می کردند و بیشتر مناجات ها و مداحی های محمد
۱۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۵ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۰:۳۲

معرفی توسط وبلاگ ... نقطه ی عطف

«پورمهدی با خودش کلنجار می‌رفت. می‌خواست از همدانی بپرسد :«مگر محمود کی بود که این همه همرزم واسش عزادارند؟» قیافه‌ی محجوب و متواضع محمود جلوی چشمش می‌آمد که با همان تواضع همیشگی پاسخش را می‌داد

۱۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۴ ، ۰۰:۰۱

به مناسبت سال روز شهادت...

 کلیک روی عکس

۲۰ فروردين ۹۴ ، ۲۱:۳۳

معرفی کتاب توسط وبلاگ...یک سبد سیب

 قصه همت بعضی صفحاتش مثل قصه خیلی های دیگر است و بعضی هایش فقط مال خود اوست.

۱۸ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۴ ، ۰۰:۰۱

معرفی توسط وبلاگ...و خدایی که در این نزدیکی است

.

...زندگیش را که نگاه می کنی،می بینی از اولش که راه افتاده به هرکس رسیده کف دستش

۶ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۹۳ ، ۰۰:۰۱

معرفی توسط وبلاگ...پیام های معنوی روزانه از استاد پناهیان

.

یک کتاب فوق العاده زیباو جذاب با موضوع روایت حضور رهبری در منازل شهدای ارمنی و آشوری از سال ۶۳ تا ۸۹ به همراه تصاویر منتشر نشده از این دیدار ها.
بریده‌ای زیبایی از کتاب:
۲۹ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۹۳ ، ۰۰:۰۱
کتاب «من زنده‌ام» با نثر روان و تصویرسازی مناسب روایتگر رنج و صبر و امیدواری است. خانم «معصومه آباد» با خاطراتش ما را به سلول‌های سرد و تنگ و تاریک اسارت می برد و یادمان می آورد چقدر زندگی، امید، آزادی و استقامت، دوست داشتنی و ارجمندند و انسان چه خلاق است که می‌تواند به اسارت معانی متفاوت بدهد.

::من زنده ام روایتگر رنج و صبر و امیدواری
سی و چند روز بیشتر از حمله‌ی رژیم بعث به ایران نگذشته بود که چهار نفر از دختران امام خمینی دست نامحرمان اسیر شدند! «بنات‌الخمینی» عنوانی بود که سربازان صدام به چهار بانوی امدادگر ایرانی داده بودند. بعثی‌ها اول که ماشین‌شان را محاصره می‌کنند، از خوشحالی پایکوبی می‌کنند و پشت بی‌سیم به فرماندهان‌شان اعلام می‌کنند که دختران خمینی را گرفتیم! بعدتر برخی دیگر از افسران بازجو به این بانوان غیرنظامی می‌گویند از نظر ما شما  ژنرال‌های ایرانی هستید!

خانم آباد در کتابش نوشته است: «نمی‌خواستم جلوی دشمن ضعف نشان دهم. عنوان «بنت الخمینی» و «ژنرال» به من جسارت و جرأت بیشتری می‌داد. اما از سرنوشت مبهمی که پیش رویم بود می‌ترسیدم. نمی‌توانستم فکر کنم چه اتفاقی ممکن است بیفتد. دلم روضه‌ی امام حسین می‌خواست. دوست داشتم یکی بنشیند و برایم روضه‌ی عصر عاشورا بخواند. خودم را سپردم به حضرت زینب... ب.

وقتی ما را داخل گودال انداختند، برادرها جا باز کردند. روی دست و پای همدیگر نشستند تا ما دو تا راحت بنشینیم و معذب نباشیم. سربازهای عراقی که این صحنه را دیدند، به آن‌ها تشر زدند که چرا جا باز می‌کنید و روی دست و پای هم نشسته‌اید؟ و با اسلحه‌هایشان برادرها را از هم دور می‌کردند. نگاه‌های چندش‌آور و کش‌دارشان از روی ما برداشته نمی‌شد. یکباره یکی از برادرها که لباس شخصی و هیکل بلند و درشتی داشت با سر تراشیده و سبیل‌های پرپشت و با لهجه‌ی غلیظ آبادانی، جواد [مترجم ایرانی عراقی‌ها] را صدا کرد و گفت: هرچی گفتم راست و حسینی براشون ترجمه کن تا شیرفهم بشن!

۲۳ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۳ ، ۰۰:۰۱