هیئت مجازی کتاب

هیئت مجازی کتاب

پیام های کوتاه

آخرین نظرات

  • ۲۴ دی ۹۵، ۲۱:۱۷ - متیو تل
    ممنون
  • Cougar

    متن تصویر

  • Lions

    متن تصویر

  • Snowalker

    متن تصویر

  • Howling

    متن تصویر

  • Sunbathing

    متن تصویر

یک لرن مرجع تخخصی وبلاگ نویسان

چهارشنبه, ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۱۲:۰۱ ق.ظ

کمی دیرتر

چهارشنبه, ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۱۲:۰۱ ق.ظ

معرفی توسط وبلاگ...دلانه



داستان از یک اتفاق به ظاهر ساده اما عجیب در جشن نیمه شعبان شروع می‌شود و نویسنده با زیرکی خود را جای شاهد داستان می‌گذارد، طوری که به خواننده این حس را القا می‌کند که ماجرا واقعی است؛ این اتفاق کنجکاوی نویسنده را جلب می‌کند و با پیگیری‌های خود با شخص اول داستان یا همان اسد آشنا می‌شود؛ شخصیتی که نویسنده را با خود همراه می‌کند تا دلیل آن اتفاق را به صورت شهودی برایش توضیح دهد.

آن‌ها یک به یک به سراغ افراد حاضر در آن مراسم می‌روند و واکنش آن‌ها نسبت به خبر ظهور و لبیک به دعوت آقا امام زمان (عج) را می‌بینند که بسیار جالب و تعمق‌برانگیز است و در بخش پایانی داستان نیز، اعمال خود نویسنده در معرض قضاوت قرار می‌گیرد.

به شخصه با خواندن این داستان خیلی به فکر فرو رفتم و در اعمال خود به کند و کاو پرداختم. شاید تنها ایرادی که بتوانم به این داستان بگیرم، نامفهوم بودن برخی مکالمات برای من بود که تشخیص نمی‌دادم منظور فرد از بازگو کردن این صحبت چه بود که احتمالاً فقط برای من تازه‌کار باشد نه دوستان؛ با این وجود کتاب به قدری جذاب بود که تمام آن را در زمانی کمتر از یک شبانه‌روز مطالعه کردم.


 بخشی از متن کتاب که به نظرم یکی از جذاب‌ترین تصویرسازی‌های آن بود:

اسد با اشاره به پارچه‌ها می‌پرسد:
- این‌ها برای چیه؟
نورانی با لحن حاکی از مهم نبودن مسأله می‌گوید:
- پلاکارده. عرض ارادت به محضر آقاست. شعارهایی برای تعجیل در ظهور و این‌ها.
اسد می‌گوید:
- نیازی به این ها نیست.
نورانی با قاطعیت می‌گوید:
- چرا. هست. واسه این که هویّت جمعی باید معلوم باشه. اسم و رسم تشکیلات زیر شعارها درج شده، اینه که وجودشون لازمه! مدعوین قطعاً از مجامع مختلف حضور پیدا می‌کنن. ما حضورمون باید کاملاً پر و پیمون، مطابق شأن حضرت، جلوه پیدا کنه.
اسد که پیداست کاملاً به عجز آمده، می‌گوید:
- یعنی شما واقعاً حرف‌های منو فراموش کردین؟
نورانی جواب می‌دهد:
- نه اتفاقاً همه شو مو به مو به ذهنم سپردم. ولی خب انصافم خوب چیزیه! همه موارد قبلی رو من کوتاه اومدم، این یک مورد رو شما کوتاه بیا!
اسد می‌گوید:
- یعنی شرطتون برای قبول دعوت محسوب میشه!؟
نورانی طلبکارانه می‌گوید:
- خب اگر همین قدرم نبایست دیده بشیم، اصلاً واسه چی بیایم!؟
من کلافه و عصبی می‌شوم از دست اسد وقتی می‌بینم که با خونسردی و آرامش دستش را دراز می‌کند و می‌گوید:
- پس اجازه بدین من کمک کنم.
و نورانی از خداخواسته طاقه‌ها را دو دستی به او تحویل می‌دهد:
- عالیه! اینجوری من می‌تونم یه محموله دیگه هم بیارم.
و به سمت کتابخانه می‌رود.
اسد می‌گوید:
- یک لحظه صبر کنید!
و از من می‌پرسد:
- خیلی عصبی و کلافه‌ای! نه؟
چند ثانیه در سکوت به او خیره می‌مانم. نه به این دلیل که جواب سؤالش را نمی‌دانم؛ به دلیل اینکه حضورم رسمیت یافته و مخاطب کلام اسد واقع شده‌ام. می‌گویم:
- کاش مجبور نبودم که ناظر صامت باقی بمونم.
می‌پرسد:
- اون وقت چه کار می‌کردی؟
ولی منتظر شنیدن پاسخ من نمی‌ماند. رو به سمت نورانی می‌کند و می‌گوید:
- نه. زحمت نکشید! همین مقدار کافیه.
نورانی نمی‌‌پذیرد و کتابخانه را کنار می‌زند:
- چرا؟ دست من که خالیه! وقتی می‌شه بیشتر ببریم، چرا ...
اسد قاطعانه می‌گوید:
- تشریف بیارین.
نورانی برمی‌گردد و مقابل اسد می‌ایستد:
اسد به حرفش ادامه می‌دهد:
- عرض کردم کافیه. برای این منظور، همین مقدار کافیه.
نورانی با تعجب می‌پرسد:
- کدام منظور!؟
و اسد ناگهان طاقه‌های پلاکارد را بلند می‌کند و محکم بر سر نورانی می‌کوبد، آنچنان که صدای شکستن چوب کاملاً به گوش می‌رسد.
- این منظور!
خون از سر و صورت و پیشانی نورانی سرازیر می‌شود و حتّی چشم‌های مبهوت و متعجّبش را می‌پوشاند. اسد طاقه‌های شکسته‌ی پلاکارد را گوشه‌ی اتاق می‌اندازد و رو به من می‌کند و با خونسردی می‌پرسد:
- نگفتی اون وقت چه کار می کردی!؟
من بی‌اختیار از جا کنده می‌شوم و دست دور گردنش می‌اندازم و گونه‌هایش رو می‌بوسم:
- دو تا ماچ آبدار!

 

پی نوشت:

نام کتاب: کمی دیرتر
نام نویسنده: سید مهدی شجاعی
انتشارات: کتاب نیستان
چاپ سوم 1391
تعداد صفحات: حدود 270 صفحه
قیمت: 8100 تومان

**معرفی دیگری از همین کتاب را می توانید از اینجا  در هیئت مجازی کتاب؛ مطالعه بفرمایید...

نظرات  (۱۷)

۱۶ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۰:۰۴ بنت الهدی حسینی
سلام
کتاب خوبی ه
۱۶ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۸:۲۸ دانشجوی کلاس اول دبستان
سلام

ممنون از حضورتون

کتاب جالبی هست

"باشد تا رستگار شویم"
سلام و رحمه الله
بار اول که خوندم متوجه نشدم و دوباره که خوندم با خودم گفتم عجب کاری کرد.
ممنون از معرفی کتاب
سلام

خداقوت

ممنون از معرفی کتاب ...
سلام
ممنون بابت معرفی این کتاب خوب 
کتابهای مهدی شجاعی رو خیلی دوست دارم

سلام
مثل همیشه ممنون از معرفی...

جالبه 

دلم میخواد بخونم 

ممنون
۱۷ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۷:۲۱ مدیون زهرا سلام الله علیها
سلام علیکم.بسیار عالی..خداقوت.
۱۸ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۰:۱۴ بنت الهدی حسینی
به بهانه ی نمایشگاه کتاب

منتشر شد...

لیست مختصری از عناوین برتر کتابها در زمینه های مختلف.
پاسخ:
ممنون از دعوت شما...
سرویس وبلاگدهی ملت بلاگ برای ساخت وبلاگ رایگان فارسی برای حمایت از زبان شیرین پارسی در پهنای اینترنت پا به عرصه نهاد و امید بتوان گامی هر چند کوچک برای اثر بخشی زبان پارسی در جهانیان انجام داد.
۱۸ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۳:۴۶ یادگار ایران
سلام علیکم،
کتاب خوبیست، به نظر خوندنش خالی از لطف نباشه.
خیلی ممنون.

یا علی(علیه السلام)
۱۹ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۱:۳۱ خادم الشهداء
بسم الله الرحمن الرحیم
با پوستر ، پلاکارد ، تصویر زمینه / شهادت امام موسی کاظم علیه السلام
http://ammar-g.blog.ir/
یا علی
۱۹ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۹:۰۴ سعید ابراهیمی
خیلی دلم میخواد بخونمش ولی تاحالا نتونستم!
۲۲ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۳:۱۲ روح و ریحان ...
سلام
 نمایشگاه کتاب سال 92 خریدمش و خوندم
خیلی جذاب و تامل برانگیزه
سلام.
این کتاب رو دو سال پیش خوندم
البته به نسبت کتابهای دیگه ای که از این استاد بزرگ نویسندگی ایران وجود داره واقعن این کتاب در سطح اون ها نیست...
اما بایدخوندش. تذکر های خوبی درونش هست.

+ صحنه های خوندن این کتاب سر کلاس ترجمه شفاهی تو ذهنم داره رژه میره خخخ یادش بخیر.


۲۳ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۲:۴۵ ... یک بسیجی ...
ضریح، اشک، دخیل، آه یک گدا یعنی

نگاه، عشق، تمنای کربلا، یعنی

دو چشم خیس،دو دست،این دل ودعا، یعنی

شتاب نور، صدا، حضرت رضا، یعنی

دوباره آمده تا محض خاطر دوری

دل شکسته من را ز صحن جمهوری

سوار بال ملائک به کربلا ببرد

و بی مقدمه از سعی تا صفا ببرد
***
لحظه هایتان زهرا (س) پسند
این کتاب در مقایسه با سایر کارهای استاد (مثل طوفان دیگری در راه است) ضعیفه
علتش هم شاید شروع کتابه : خیلی خیلی شعاری و نچسب. پسری که وسط جشن میلاد امام زمان  به جای آقا بیا می گوید آقا نیا... و همه جمع می شوند که چرا او می گوید آقا نیا! خیلی غیر قابل باور و ساده است!
اما در طول خود داستان باز هم شجاعی است و قلم دوست داشتنی اش
در کل خوندن این کتاب بد نیست

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">