هیئت مجازی کتاب

هیئت مجازی کتاب

پیام های کوتاه

آخرین نظرات

  • ۲۴ دی ۹۵، ۲۱:۱۷ - متیو تل
    ممنون
  • Cougar

    متن تصویر

  • Lions

    متن تصویر

  • Snowalker

    متن تصویر

  • Howling

    متن تصویر

  • Sunbathing

    متن تصویر

یک لرن مرجع تخخصی وبلاگ نویسان

يكشنبه, ۲۹ تیر ۱۳۹۳، ۱۲:۰۱ ق.ظ

۸

امشب با من برقص ...

يكشنبه, ۲۹ تیر ۱۳۹۳، ۱۲:۰۱ ق.ظ

معرفی کتاب وبلاگ...یک سبدسیب

 داستان‌های این مجموعه بیشتر با محوریت جانبازان اعصاب و روان نوشته شده و نام مجموعه نیز بر همین اساس انتخاب شده است.

 گزیده ای از داستان : اولین شکوفه.... 

آخرین کالک را آورده اند تا آن را تایید کنم و بفرستم برای چاپ...

به گرافیستی که دارم با او حرف میزنم ، می گویم « اتود و چارچوب و کادر خوب است.»

می پرسد « چشم هایش چطور؟»

دست از روی چشم هایش بر می دارم. یک لحظه همه ی وجودم محو می شود در نگاه ِ آن چشم ها؛

...

*

- سلام خانم مهندس! بی خبر ؛ اتفاقی افتاده ؟

کالک را به دستش می دهم.

- عکس ، عکس این کالک ...؟

شماره کالک را نگاه می کند. کشوی میزش را باز می کند.

- ایناهاش ، بفرمایید.

نگاهش بین دست های لرزان من و عکس می رود و بر می گردد. دنبال یک صندلی می گردم تا روی زمین نیفتم.

دست به اطراف تکان می دهم. می پرسد « حالتان خوب نیست.» می دود از بیرون یک صندلی می آورد.

...

*

فرمان ماشین دارد از دستم خارج می شود. تمام تنم می لرزد. گرسنه ام ، تشنه ام ، حالت تهوع دارم ، اما باید برسم.

 من قبل از رسیدن آن پوستر ها به پست و قبل از تحویلشان به هواپیما و قبل از رسیدنشان به دست صاحبان عزا ، باید

 آنجا باشم. فرمان را محکم می چسبانم به کف دستهایم.نفس عمیق می کشم و قد راست می کنم .باید بایستم ، نباید خم شوم؛

حالا که پیدا شده ، حالا که می دانم خودش است که برگشته است...

*

اتوبان به عوارضی می رسد و پس از آن به انتها و جاده های انشعابی ، گاه باریک و گاه پهن. به تابلو های راهنما نگاه می کنم.

هوا تاریک شده است یا تابلو ها سیاه پوشیده اند و اعداد و علایمشان این قدر درهم و ناخوانا شده اند.

من با حسم می توانم اسم ها و اعداد کیلومترهای باقیمانده تا شهر را بخوانم؛ فقط با حسی که مرا به آن شهر می کشد.

 شهری که پسری در آن به دنیا آمده و بزرگ شده است.

 وقتی دیپلمش را گرفته ، کنکور داده و آمده دانشگاه ؛

دانشکده ی فنی مهندسی مکانیک دانشگاه تهران.

آمده مؤذن مسجد دانشگاه شده است.

 من هر بار که صدایش را شنیده ام ، بی اختیار رفته ام به سمت نمازخانه ، وضو گرفته ام و نماز خوانده ام.

 گاهی مکبّر می شد و هدایت نمازگزاران را به عهده می گرفت.

روزهایی هم بود که امام جماعت میشد و نماز می خواند و من آن روزها احساس می کردم درسترین و مقبول ترین

نماز جماعت را خوانده ام. من با آن همه غرور که هیچوقت هیچ کس نتوانسته بود در دلم راه پیدا کند ، هر بار با شنیدن صدی اذان ِ  او

قلبم پر از شکوفه می شد و اولین شکوفه همان روز بود که هنوز پرده های جدا کننده نمازخانه خواهران از برادران وصل نشده بود.

من دیدمش. چشم هایش را بسته بود. پشت بلندگو ایستاده بود ؛ باریک و بلند قامت. یک دستش را کنار گوشش گذاشته بود.

صدایش از گل دسته های مسجد بیرون می رفت و خودش و عشقش در قلب دختری رسوخ می کرد.

که تا آن روز به هیچ مردی حتا نگاه نکرده بود.هر روز حتا روزهایی که درس نداشتم ، حتا روزهای تعطیل کشیده می شدم به سمت دانشگاه ،

به سمت مسجد دانشگاه برای شنیدن صدای اذان...

...

*

در میان این همه مردهایی که لباس یک رنگ خاکی پوشیده اند ، با سربند های سرخ ، صاحب عکس پرسنلی را پیدا می کنم

که از شرکت گرافیک تا اینجا با او حرف زده ام ، برایش گریه کرده ام و منتظر صدای اذانش بوده ام. می پرسم « کی برگشتید ؟»

می گوید « تازه داریم می رویم.» می گویم «چقدر دنبال شما در شهرتان می گشتم. تو اهل کجا بودی ؟»

می گوید « همین شهر خودت » میپرسم « چرا لهجه نداشتی که بشود حدس زد مال کجایی ؟ »

می گوید « آدم ها را که نباید از لهجه شان شناخت. من همیشه با لهجه ی شما حرف می زدم.»

از اینکه به من می گوید « شما » و از من دور می شود ، دلخور می شوم.

می پرسم « مگر من با چه لهجه ای حرف می زنم ؟ » می گوید « با لهجه ی من»...

می پرسم « کجا بودی این همه سال ؟ اگر نرفته بودی...»

باانگشت مسیری را نشانم می دهد که برایم ناآشناست.

 می گویم :« اگر رفته بودی و مفقود نمی شدی، من اینقدر رنج نمی کشیدم »

می خندد و رو از من بر می گرداند.می گوید« وقتی دنبال کسی نگردی، پیدایش نمی کنی.حالا هم اتفاقی پیدایم کرده ای.»

بغض می کنم ، صدایم می لرزد. می گویم «همه اش من باید دنبال تو می گشتم ، تو چرا به من فکر نمی کردی ؟»

لبخد می زند « چرا، آمده بودم ؛همان روز که ایستاده بودی وسط چهارراه و می خواستی خودت را خلاص کنی.

می گفتی تحمل این زندگی را ندارم.» اخم می کنم و می گویم « دیر بود ، دیگر کاش همان موقع هم به فکرم نبودی.

حالا مگر چه کرده ای برای من ؟»

می گوید « نجات از دوزخ. نمی دانی سزای خودکشی و قتل نفس دوزخ است و عذاب ابدی ؟ »

می خواهی یک ذره از آن عذاب را ببینی ؟» و دری باز می شود. فریادهایی که دیوانه ام میکند؛

... سرم داغ می شود و در حال ترکیدن است که از خواب می پرم . یخ کرده ام و دارم می لرزم...

...

انگار همه جا سفید است و من تنها هستم با جنازه او. زانو می زنم و گوشه ای از کفنش را می بوسم.

 

 * انتشارات گروه مطالعات اندیشه ورزان/نوشته ی منیرالسادات موسوی.

نظرات  (۸)

۲۹ تیر ۹۳ ، ۰۰:۵۱ علی محمدی
این عکسش باز نمیشه.
انتشاراتش و نویسنده اش رو اگه بگید خیلی عالی میشه
پاسخ:
سلام
از لینک انتهای مطلب استفاده بفرمایید.
۲۹ تیر ۹۳ ، ۱۸:۳۳ در مسلخ عشق
سلام اوه چقدر پست جدید و کتاب خواندنی!
امشب با من برقص! اسم با مصممی هست. اما چندان از اسمش  نمیشه به داستان پی برد، اگر نگفته بودید که در مورد جانبازان اعصاب و روان است،عمراَ پی می بردم.

لطفا در مورد کتاب بیشتر توضیح بدید!
آیا داستانها بهم ربط دارد یا نه؟
نامی از جانبازانآورده(مستند هست)؟
قیمت؟

این روزها با کلی کتاب جدید روبه رو شدیم، نمی دونم کی مطالعه می کنم اما کتاب خوبی به نظر می رسد.
پاسخ:
سلام
در مورد قیمت کتاب و راه خرید کتاب می توانید از لینک انتهای مطلب استفاد بفرمایید
اما قیمتش فعلا 6200 تومان
۳۰ تیر ۹۳ ، ۰۴:۱۲ روح و ریحان :)

عاشق این کتابای مجموعه ای هستم

مثل نیمه پنهان ماه

و الانم از "یاد نرفتگان"

سپاسگذار

۳۰ تیر ۹۳ ، ۰۵:۰۵ ...:: بخاری ::...
:)
۳۱ تیر ۹۳ ، ۰۴:۱۰ امیـــــد ...
سلام وقتتون بخیر نماز روزتون قبول
یه خواهشی داشتم وبلاگ حس دوباره یه ساله شد ...
اگر وقت داشتید یه سری بزنید به وبلاگو نظرتونو بگید تو این یه سال ممنون میشم ...
اگرم مفید نیست بگید وقتمو واسه آقا یه جای دیگه خرج کنم
التماس دعای فرج وشهادت 
۳۱ تیر ۹۳ ، ۱۱:۵۵ محمد علی رنجبر طزنجی
تمام صحنه های کشتارمردم مظلوم عزه و جنون صهیونیستها را می بینم
بارهاوبارها می بینم
بغض هایم را فرو می دهم
و سعی برعمیق کردن کینه خودنسبت به دشمن دارم
مطمئن هستم این کینه به درد خواهد خورد
سلام
کتاب زیبایی است ....خوشحالم از اینکه براش وقت صرف کردم
این کتاب همین چند وقت پیش هدیه گیرم اومد و بسیار عالی بود...
یاعلی
۰۶ مرداد ۹۳ ، ۰۱:۱۳ مریم پاک آئین
خیلی ممنون از تمام دست اندرکاران این سایت. تو رو خدا یه کم اطلاعات جامع تری واسه کتابها بگذارید که بشه جای دیگه استفاده کرد. با تشکر
پاسخ:
سلام.ممنون از شما.
منظور از اطلاعات جامع تر؟

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی