هیئت مجازی کتاب

هیئت مجازی کتاب

پیام های کوتاه

آخرین نظرات

  • Cougar

    متن تصویر

  • Lions

    متن تصویر

  • Snowalker

    متن تصویر

  • Howling

    متن تصویر

  • Sunbathing

    متن تصویر

یک لرن مرجع تخخصی وبلاگ نویسان

چهارشنبه, ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۹:۳۹ ب.ظ

با کفش های کتانی و اعصابی پولادین....

چهارشنبه, ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۹:۳۹ ب.ظ

گرازشی از نمایشگاه کتاب ... وبلاگ خداباران

بسم الله الرحمن الرحیم
نون و القلم و ما یسطرون

شنبه 19 اردیبهشت 1394

بازدیدی یک روزه از نمایشگاهی بزرگ که کفش های کتانی و اعصابی پولادین می خواهد در ساعات شلوغ.

از شریعتی تا مصلی را با مترو طی کردم . بهترین گزینه ی وسیله نقلیه همین قطار زیرزمینی است ، در آن ترافیک طاقت فرسای تهران. مترو خلوت بود اما به محض پیاده شدن از مترو جماعتی را دیدم که به سمت نمایشگاه هجوم می برند. از کجای زیر زمین سر آورده بودند، نمی دانم! . مثلا شنبه اول هفته آمده بودم که به خیال خودم مردم کتاب نمی خوانند امروز. 

ورودی مصلی ساعت 10:30 ( ساعات فعالیت 10 صبح تا 8 شب).

سپردن وسایل اضافی به امانات ( کولم را از زیر بار کیف سنگین خلاص کردم).

هنوز خلوت است. وارد که می شوی همه آن چنان به سمت غرفه های کتاب می دوند انگار تمام عمر منتظر بودند نمایشگاهی باز شود و کتاب بخوراند به آدم ها.

اما ...

بوی خوراکی ها را چه می کنی ؟! از فست فود گرفته تا غذاهای دیگر. بستنی در انواع مختلف . اصلا مگر کتاب بی خوراکی می شود ؟! کتاب ها را با طعم خوراکی می خوانند یا خوراکی ها با طعم کتاب می خورند ؟! بستنی، زیر گرمای آفتاب اردیبهشتی انصافا می چسبد. اما من که با نفس مبارزه کردم و در این جهاد نابرابر، این منِ مثلا الکی خیلی کتابخوان پیروز شد.

عده ای کوله بر پشت و عده ای چمدان ! در دست می آیند ( کتاب است یا لباس ، نمی دانم) . بعضی کت و شلوار اتو کشیده ، بعضی لباس اسپرت بر تن، و بعضی حتی با شلوارهای ورزشی و شلوار کردی محلی  و ... خلاصه حسابی رنگ و لعاب داشتند آدم ها. من هم که تمام حواسم به قیافه یکلا قبای خودم ...!!!!

بلندگوها مدام تبلیغ می کنند ( گاج و...) گویا وسط تبلیغات تلویزیون گیر افتاده ای و نمی توانی شبکه را عوض کنی ! و گاهی هم مصاحبه ای با یکی از مسوولین یا بازدیدکنندگان نمایشگاه ...

وارد که می شوی اگر هدفمند نباشی، گنگ می مانی بین کتابها. آدم بی هدف و نقشه را می رود در دل جنگل ؟!

از غرفه های خوراکی که می گذری سمت چپ مربوط می شودبه غرفه های کتابهای دانشگاهی. اصلا دانشجوها همه کشته و مرده تحصیل، آمده اند هِی کتاب بخرند، هِی کسب علم کنند.! درب هر سالن هم تبلیغ کرده اند هامون بخرید، مدرسان شریف بخرید.

غرفه کودک هم دارد اما بنده هیچ نظری در باب این مقوله ندارم چون حتی سری هم به این بخش نزدم.

سمت راست، بعد از گذشتن از سرویس های بهداشتی، وارد شبستان می شوی. طبقه بالا مربوط به بخش بین الملل از کشورهای مختلف است. تنها بازدید کننده آن ساعت من بودم که غرفه دارها زل زل نگاه می کردند. من هم تند و سربه زیر می رفتم، گویا فرار می کردم از اینکه بگویند مثلا یک صفحه از این کتاب فرانسه بخوان و مغزم چهل تکه شود از شدت نفهمیدن. به راه پله ها که رسیدم انگار راه نجات بود. بوی کتاب ها و خطوط آشنا می آید. از پله ها پایین می روی ، این همه کتاب، یک جا ...؟! آدم میخکوب می شود مثل طفلی دریا ندیده.

باید از جایی شروع کرد. لیست کتاب ها را در می آوری و به سمت ناشرها و کتاب های مورد نظر می روی . راهروها شماره گذاری شده اند و غرفه ها نیز. وردی هر سالن نام ناشرهایی که در آن سالن غرفه دارند در لیستی نوشته شده است که کار را راحت تر می کند. و چه بهتر اگر از قبل بدانی کدام ناشر در کدام راهرو، با کدام شماره غرفه، سکنی دارد.

از جلوی غرفه ها می گذری و چشمان متلمس ناشران را می بینی و نیم نگاهی به کتاب ها می کنی، بعضی غرفه داران اصلا حوصله ات را ندارند اما بعضی با روی باز پاسخ می دهندکه دسته دوم در اکثریت هستند، الحمدلله .

دنبال کتابی می گردی، نام ناشرش را نمی دانی، زنگ می زنی به کسی که معرف کتاب است می گوید بیا فلان جا تا برایت بگویم. با خودت فکر می کنی دوباره از شبستان تا غرفه دانشگاهی ؟؟؟ برای علم است دیگر .! می روی و دو چهره آشنا در بین آن همه غریبه که تنها وجه اشتراکت با آن ها کتاب است می بینی ، ذوق می کنی . ( و این ذوق کردن را اصلا به روی خودت نمی آوری). اصلا حواست هم نیست که هر چه بنده خدا برایت از کتاب می گوید یاد داشت کنی و خودت هم به ذهن پریشان خودت می خندی .

تشکر ، خداحافظی، بازگشت به شبستان .

چند تا کتاب می خری، سنگین است. با یک دست کتاب ها را حمل می کنی، با دست دیگر چادرت را محکم می گیری، دست هایت تمام می شود، پس با کدام دست کتاب های تازه را ورق بزنی ؟

بعضی کتاب ها را 50 درصد تخفیف زده اند . تخفیف ها خوب است اما کتاب ها گران است و جیب ما خالی (آموزش کامل نستعلیق چاپ مجلس 200 هزار تومن !!)

بعضی غرفه ها شلوغ است و بعضی خلوت. درمیان راه سری به غرفه امام خامنه ای می زنی، تقریبا شلوغ است. نیم نگاهی به غرفه فلان آقا می کنی، هیچ کس نیست ...

هر طرف سر می چرخانی تبلیغ انتشارات سوره مهر دست از سرت بر نمی دارد انگار خودش را به زور به خوردت می دهد. و تبلیغ کتاب "آن بیست و سه نفر"  که بزرگ توی چشمت می خورد. و شاید برای همین حجم تبلیغ است که هجوم بازدیدکنندگان را به خود جذب می کند ( راهروی 27 ، انتهای سالن) . آخر هم قسمت نشد کتاب" آن بیست و سه نفر" را زیارت کنیم آقایی آن را محکم گرفته بود و رها نمی کرد، فکر کنم آمده بود همه اش را همان جا یکجا قورت دهد.

انتشارات بزرگ و شلوغ بعدی، "چشمه" است. چرخی زدیم و گذشتیم.

نویسندگان بعضی کتاب ها، در غرفه ناشرانشان نشسته اند و خیلی زیاد از استقبال از کتاب هایشان لذت می برند. یک نویسنده گفت شعر دوست داری این کتاب مرا بخر پشیمان نمی شوی، چند صفحه از آن را نگاهی معقولانه کردم با کمی چاشنی احساس، همان لحظه پشیمان شدم !

بعضی نویسندگان نیز هر روز به غرفه ناشرانشان سر می زنند، کتاب هایشان را برای خریداران امضا می کنند، هِی نویسنده ذوق می کند، هِی خریدار ذوق می کند.

اذان ظهر است، نمازخانه بیرون شبستان است. نماز زیر خیمه ای فرش شده برگزار می شود. آفتاب مستقیم می تابد و گرم است، هیچ وسیله سرمایشی نیست.! اصلا مگر نماز خواندن خنک شدن می خواهد ؟!. کتاب ها خنک شوند بس است.! عده اندکی نماز جماعت می خوانند .!

رسانه های دیجیتال، سالنی است همان حوالی شبستان. شنبه استقبالی از آن سالن نشده بود، به زور نرم افزار می فروختند.

بعد از ظهر است و می خواهی کوچ کنی از میان دشت کتاب ها، یاد رفیق شفیقت در رادیو ایران می افتی که از صبح صدای رادیویشان که روبه روی شبستان چادر زده اند بلند است. چند صندلی هم چیده اند اما کسی وقت و حوصله نشستن ندارد. زنگ می زنی، قرار می گذاری، دوستت را می بینی. تو را می برد غرفه انتشارات "نون" ( با سید علی میرافضلی شاعر مورد علاقه ات قرار ملاقات دارد) سید علی را که نمی بینی ، اما علیرضا روشن ( شاعر معاصر " نویسنده کتاب محو") را می بینی . سلام می کنی و .. اما کتابش را نمی خری و طبعا حقت است امضا هم نگیری ( اصلا امضا به چه درد کتاب می خورد ؟!)

مترو شلوغ است، می گویند به دلیل نمایشگاه است ( یعنی این همه آدم کتابخوان داشتیم و ما نمی دانستیم) حالا من هیچ، بیچاره کتاب هایم دارند خفه می شوند !

ترمینال جنوب... پیامک آمدن میرافضلی و حسرت ندیدن او ... اتوبوس ... 

دستت باد کرده است از سنگینی کتاب تا حدی که انگشترت التماس می کند به انگشتت. پایت در کفشت له له می زند.

کتاب را باید دوست داشت، کتابخوان ها را هم . نمایشگاه که می روی، اگر اهل کتاب باشی حالت خوب می شود. آدم هایی را می بینی که انگار عاشق کتابند. طوری روی کتاب ها دست می کشند که گویا تشنه نوازشند. هر کس آمده با کوله بار خواستن و لیستی در دست.

آدم هایی که نمایشگاه می روند را مدام بازخواست نکنید که این کتاب را شهر خودت هم می توانستی بخری . این آدم ها که فقط نمی روند کتاب بخرند، می روند چند صد تا آدم کتابخوان یکجا با هم ببینند، جگرشان حال بیاید و حالشان خوب شود.این ها بوی کتاب را دوست دارند، آن هم کتاب با طعم های مختلف ...

نظرات  (۱۵)

سلام.
خودم هم (تقریبن) گزارش نوشتم. ولی این گزارش هم چسبید :)
واقعن بعضی جمله ها چقدر دقیق بود :) متشکرم. مثلن این که آدم ها را بازخواست نکنید که این کتاب را شهر خودت هم می توانستی بخری...
یا آن جمله که نیم نگاهی به نشر بعضی ها میکنی و کسی نیست...
یا آن تبلیغ انتشارات سوره مهر؛ که سال قبل یادم هست صدای یکی از غرفه ها(ی خیلی معروف و پرطرفدار) را هم درآورده بود حتی.

 + چمدان به دست ها با چمدان خالی می آیند و نه لباس دارند و نه کتاب، بانو! کمردرد دارند فقط! عقلشان می رسد مثل من چمدان شان را جا نمی گذارند و با کوله پشتی نمی روند خروا کتاب شان را روی دوش شان بیاندازند توی بیست و سه سالگی دیسک کمر بگیرند. بعله!

+ میاندار محترم آدرس وبلاگ نویسنده انگار داخل متن جاگذاری نشده...

یاعلی.

سلام
توصیفات عالی ست و دقیق...
انگار خودم بودم که کتاب ها را خریده ام...
ممنون
سلام
همونطور که باقی دوستان گفتن توصیفات دقیقی بود
شوقی که موقع ورود داری+خستگی و آرامشِ هنگام ترک نمایشگاه+ کتابهای رنگارنگ توی غرفه ها
دوست داری کلی وقت و پول داشته باشی و هرچه دلت می خواهد بین کتابها بگردی و بخوانی و بخری

سلام
کاش اسامی کتاب هایی که گرفتید می نوشتید...
متن
و این گزارش با این کار کامل تر میشه.

سلام و رحمه الله

چه خوب نوشتید . احساس مشترکی بود در سنگینی بار و شلوغی نمایشگاه

خدا قوت

حالا با این یارهای مهربان کلی خاطره برای تعریف دارید

خطاب به بخاری ;
سلام
+ گزارش شما را هم خواندم، بسیار خوب بود .
+ چمدان به دست ها کار خوبی می کنند، مثل ما له نمی شوند زیر بار سنگین این گنجینه های علم !!!
سال بعد با زنبیل چرخدار می رویم !!
خطاب به ذره ;
سلام
کتاب ها قابل شما را ندارید امر بفرمایید تک تکشان را تقدیم می کنیم
خطاب به رهگذر ;
سلام
نمی دانم ننوشتن اسامی کتاب ها مخاطب آزاریست یا خویش آزاری ، انگار یک جور آزار گرفته است قلم ، من اصرار می کنم نمی نویسد
خطاب به باران زده ;
سلام
دوست داری پول داشته باشی هی کتاب بخری اما یک دفعه نگاه می کنی، ای وای من کارت پولت را نیاورده ای !!!
ما که مثل بخاری نشد 250000 تومان خرید کنیم از ترس در راه ماندن ، فقط حسرت کتاب خوردیم.
خطاب به تب باران;
سلام
یار مهربان زیاد دارم اما من با این یارها نامهربانی می کنم، مانده اند خاک می خورند، بیچاره ها . دوستشان دارم فقط نمی دانم این زمان کجاست که من هیچ وقت پیدایش نمی کنم
@فاطمه(یاس)
شوووخی میکنیییی!
اگه کارتمو جا گذاشته بودم خودمو رو اولین چراغ برق مصلی دار میزدم مایه عبرت سایرین بشم...
چرا دار بزنم در حالی که ملتی منتظر و چشم به راه نوشتن گزارش بودن(مثلا آدم خیلی مهمی هستم) البته اندازه ای که شما کتاب خریدید پول نقد بود فقط از این کارت هایی که به نظر با کلاس می آید نبود. واقعا حیف نیست آدم کتابخوان! خودش را دار بزند برای پول، این نشانه عدم توانایی در مبارزه با بحران است که ما هم از بس بحران دیدیم توانمندیمان زبانزد خاص و عام است. فوقش پول نبود کتاب نمی خریم، کتاب قرض می کنیم اصلا هم خجالت ندارد. خودم را صد بار امتحان کردم. 
@ فاطمه(یاس)
دم شوما گرم! :))
زحمت نوشتن من یکی کم شد ... با این توصیف خوب و دلچسب
۰۲ خرداد ۹۴ ، ۰۰:۰۸ andishe اندیشه
سلام
تا آخر مسیر کتابهای بین الملل باهاتون اومدم.بعد تو شلوغی و پسچ وخم های نمایشگاه گم شدم.
هنوز پیدا نشدم .
ان شاءالله سال بعد پولدارتر برید و دست پرتر برگردید.

یاعلی
مؤید باشید
التماس دعا

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی